یکم آروم بگیر

درخواست حذف این مطلب

دیروز رفتم و حدود یه ساعتی رو با م صحبت .

خیلی بیشتر از قبل، توی ذهنم، از اینکه همچین ی توی این نه چندان جالب نصیبم شده، خدارو شکر . تازه از دیروز تا حالا چندبار بهم پیام داده و حس راهنمایی م کرده. از اونجایی که خیلی از این دست رفتارهای محبت آمیز از طرف اساتیدم ندیدم، حس سر ذوق اومدم و خوشحال شدم.

تا حدودی میدونم باید چیکار کنم... اما راستش خیلی خیلی هم میترسم. ترسم از اینه که موفق نشم. از ش ت نمیترسم، خب ظاهرا اینجا هم نمیتونم بگم مشکلم چیه! میدونی؛ یکم پیچیده ست!!! ذهنم واقعا گناه داره، فقط من میدونم چه حجمی از فکر و نگرانی رو داره تحمل میکنه.

همیشه شروعش سخته... منم همش دارم دست دست میکنم واسه شروعش. باید یه کاری کنم ترسم بریزه... برم جلو آینه وایسم بگم نترس نترس نترس.. یا نه میگن نباید فعل منفی به کار برد، بگم شجاع باش شجاع باش شجاع باش...

راستی کارای فارق حصیلی هم تقریبا تموم شده، گفت یه ماه دیگه بیا واسه گرفتن مدرک و تا اون موقع امضاها رو بگیر. گفتم نیستم تا یه ماه دیگه، دارم کارامو میکنم برم از اینجا! یه جوری گفتم که انگار دارم از روی کره زمین میرم کلا. ولی خب نتیجه داد و گفت واست میزنم فوری، 15 روز دیگه بیا. :d

فعلا تا اینجا دست نگه میدارم بلکه تکلیفم با خودم مشخص بشه.


پ.ن: راجب پاییز حرفی ندارم. هنوز حسش نمیکنم.