بیدارى

درخواست حذف این مطلب


گیج خوابم اما مغزم کاملا هوشیاره. همین باعث شده که یه ساعت ازین پهلو به اون پهلو بشم و همچنان بیدار باشم. چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، دلم و مغزم پُر از فکر و نگرانیه.

(نمیدونم چرا اینجا بدون تعارف حرفمو نمیزنم! اینجا هم معذبم..)

یه کارى نکرد که دلم قرص بشه، که حس کنم پشتم گرمه. همین نگرانم میکنه. همین میگه بى پناهم..

همین یعنى خودم خواستم، یعنى همینه که هست، یعنى پاشو بیا، یعنى تقصیره خودمه، یعنى تنهایى.

ولى چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، یعنى با همه ى اینا من میرم، شاید واسه ١هفته، شاید واسه ١ماه، شاید واسه ١عمر.